خرید بک لینک

گرچه من نامه نوشتم كه بيايي كوفه ...

كاش ميشُد كه تو برگردي نيايي، كوفه !

كوچه گَردِ كوچه هايِ تَنگ و تاريك شدم

چه مدينهاي به پا كرده ؛ خدايي، كوفه !

حرفشان نسل كُشي باشد و بر قتلِ شما ...

چه بگويم ...؟ كه كشيده نقشههايي ، كوفه

شرطْ بستند؛ سَرِ سَرِ علمدارِ حرم

... صحبتِ ضربِ عمود است ؛ نيايي ، كوفه

حرمله ، با يك سهشعبه ، دركمين نشستهاست ...

كه تو با كودكِ شيرخواره بيايي ... كوفه

دخترِ سهسالهات ؛ اگر بيايَد ، ميزَنَد ...

برسرِ گيسويِ او ؛ دستِ گدايي ... ،كوفه

رَحمكُن؛ برزينب وحرفِ مرا بردل مَگير ...

آسِمانش ميدهد بويِ جدايي ... ؛ كوفه !

بستهاي بارِ سفر همرهِ ناموسَت ولي ...

مقصدِ قافلهات؛ باشد چهجايي ...! كوفه !!؟

خوب ميدانم ؛ برايِ معجرو گوشوارهها ...

ميكُند برپا عجب شور ونوايي ، كوفه !

بر سرِ ميخِ قَناره؛ نگرانِ زينبم ...

كه ندارد به خدا ؛ شرم و حيايي ،كوفه !

+ نوشته شده در چهارشنبه هشتم شهریور ۱۳۹۶ساعت 10:58&nbsp توسط سعید تاجیک |

برچسب: مسلميه, نویسنده: کیان فرهادی تاريخ: چهارشنبه 22 شهريور 1396 ساعت: 12:03

صفحه بندی