منم خادمۀ خانۀ احساس
بلاگردانِ گلهایِ گُلِ یاس
منم امُّxad البنیــن ، کنیــزِ حیــدر
به نامِ 1ِ فاطمه ، حسّاس
به پاداشِ نوازشهـــایِ زینب...
شدم من مادرِ حضرتِ عبّاس
همیشه گفتم و بایَد بگویم:
الا یا اهلxadَ العالم ، أیها النّاس...
تمامِ هستیxad اَم ، نـورِ دو عینَم
فدایِ چشم و ابروی ِحسینم
درونِ سینهxad ام ، غوغا به xadپا شد
دلِ زهرایی xadام بیتُ xadالعــزا شد
شبی در شهر پُر نیرنگِ کوفه ...
امیرالمؤمنین ، حاجت روا شد
زِ جـــورِ همســرِ خائنۀ پَست ...
حسن ، راحت از آن مُغیرهxad ها شد
حسینـم هَمــــرهِ قافلۀ دل...
روانــه جانبِ بیتِ خدا شد
شدم دلواپس و گفتم گمانَم ...
حسینم واردِ کرب و بلا شد
نِشَستَم مُنتظِر بر راه ، شاید ...
حسین و زینب کُبری بیایَد
شبی با دیدۀ تر ، نیزه دیدم
شبی عبّاس را ، بـَر نیــزه دیدم
میانِ خواب ، اشکِ من دَر آمد ...
چو بر حُلقومِ اصغر ، نیزه دیدم
بهxad یادِ فاطمه ، خون گریه کردم ...
چو بر پهلویِ اکبر ، نیزه دیدم
به هر عضوِ حسینِ سر بُریده ...
میانِ تیر و خنجر ، نیزه دیدم
پریشــان گشتـم و از غم ، لَبـالَب ...
چو دیدم قامتِ کمانِ زینب
شبی قافله ای ، آواره دیدم
حَرم را خسته از نظاره دیدم
میانِ خیمهxad ای آتش گرفتـه...
رُباب و غارتِ گهواره دیدم
به دستِ ناجیبانِ حرامی ...
فقط روسری و گوشواره دیدم
سهxad ساله دختری خونین دَهن را ...
در آن شب با لباسِ پاره دیدم
اَمان از لحظۀ تعبیــرِ خوابَم
که دیدم زینبِ خانهxad خــرابَم !
برچسب:
نویسنده: کیان فرهادی